...

جرأت یا حقیقت

خب تنها و بیکارم.

بازی تا 12 شبه... 

 

۱۴ نظر

کانال تلگرام

کانال تلگرامم. همین...

۲ نظر

...

توی صنعت هر وقت بخوان مثلا یک قطعه یا یه بخش رو ارتقا بدن مثلا یه وَلْو یا هر دستگاه یا سیاستی رو تغییر بدن، باید تغییرات و تأثیراتش به دقت رصد بشه، چند سال قبل سر همین قضیه که یه ولو رو برای راحتی کار اتوماتیک کرده بودن و گویا علیرغم اتوماتیک کردن همیشه نیاز بوده که آخر سر دستی سفت بشه، یکی از بزرگ ترین آتش سوزی های صنعتی کشور رو داشتیم، در حدی که اگه به خیر نمی گذشت می شد با چرنویل مقایسش کرد و شاید الان منم اینجا نبودم که این مطلبو بنویسم.

تو زندگی همه ماه هم تغییرات زیادی اتفاق میفته، تغییراتی که باید مدیرتشون کنیم، کار جدید، دانشگاه، مهاجرت، بیماری، اخراج، ارتقا و.... مهم نیست تغییر مثبت باشه یا منفی. اگه نفهمیمش، اگه به موقع حسش نکنید، یعنی خودتونو به دست سرنوشت سپردید!

پس بنویسید، مطالعه کنید، بپرسید، کل زندگی رو و تبعات تصمیم و موقعیت جدید روی اون بسنجید، مشورت بگیرید تا سوار تغییر بشید. 

فکر می کنم تو چندتا مقطع مهم  نتونستم این تغییرات رو خوب مدیریت کنم. پس باید بیش تر روش کار کنم. هر چقدرم مخالف تغییر باشی، بعضی هاشون اجتناب ناپذیرن. 

 

شخصیت منفعلم داره آزار دهنده میشه و شخصیت غیر منفعلم زیاد اشتباه می کنه و سر براه نیست. برای همین ترجیح میدم منفعل باشم. علی الخصوص زبونم که خیلی خطرناکه. 

 

نمی دونم من مسئول اینم که حرف هام و رفتار هام بد برداشت می شن، یعنی باید برای یه جمله کلی تجزیه و تحلیل کنم که برداشت احمقانه و قضاوت گر بقیه اونم تو یه مورد ساده و پیش پا افتاده چیه؟! شایدم فن بیانم مشکل داره. تو بخش کلامی بر خلاف متنی هنوز کلی مشکل دارم. 

 

 

+سعی کنید خصوصا که اکثرا هنوز کم سن هستید، ارگونومی نشستن، کار با موبایل و لپ تاپ و... یاد بگیرید، هم فرم بدنتون حفظ میشه و هم اینکه آسیب های جسمی و مزمن در آینده ندارید. ( اگه بلد نیستید) 

 

 

 

#صرفا_برای_خودم 

۱ نظر

خانه عشق

پشت دیوار دلم

تپه های مهر

به صف می شود

سکوت های رسیده

بر شاخ زبانم  

حرف می شود

می چینی دیوار دلت را رو به رویم 

دست دراز می کنم 

دست دراز می کنی 

گره دستانمان سقف می شود 

سادگی زیبایی است 

کفش های جفت هم 

و این زیباترین 

فرش کف می شود 

از دور کسی من و تو را می بیند 

و در این دیدن 

خانه عشق ماست 

که کشف می شود

 

 

 

۴ نظر

...

نشسته بودم کنار رود خونه ، ما بهش می گیم شط  ، به سوراخ هایی که لونه خرچنگ هاست خیره شده بودم .چرا به این خرچنگ ها می گن منزوی ؟ یه بلم اون سمت شط مشغول ماهیگیریه ، حالا دارم به اون نگاه می کنم ، ذهنم دوباره می پرسه " چرا بهشون می گن منزوی ؟"

سریع یه جواب فلسفی می سازم تا از دستش خلاص بشم . 

-خیلی سادست حتما یه منزوی مثل من کشفشون کرده ، اسمشو گذاشتن روی اینا .

ذهنم در کمال تعجب می پذیره و می گه :

" آره جز کسی که منزوی باشه و تنها اومده باشه اینجا کسی دیگه ای اونارو نمی بینه "

 

 

+ به خودم قول دادم هر شب یه پست منتشر کنم .مجبورنیستید ستاره روشن داشته باشید...

۵ نظر

...

شب به تیرگی پیش می رفت،من یک تخم در دهان سیمرغ بودم ،کوه قاف را می دیدم ، شاید هم سیمرغ به من گفته بود آن کوه قاف است ، خیلی چیزهای دیگر هم بود ، مانند درخت بلوطی که از خودش متنفر بود ،چیزهای دیگر را یادم نمی آید ، شاید هم اصلا چیزی نبوده که به خاطر بیاورم. گفتم که من یک تخم در دهان سیمرغ بودم ، شما به آن منقار می گویید ولی سیمرغ از اینکه دهان زیبایش را منقار خطاب شود؛ خشمگین می شد.سیمرغ مرا دوست داشت ؛ بهتر است بگویم کمی مرا دوست داشت ؛ رهایم نمی کرد تا بشکنم ولی آنقدر مرا دوست نداشت که چند ماه به خاطر خوابیدن بر رویم از پرواز بگذرد...

 

۱ نظر

...

قلب خاموش جهان

گامش به مرگم نرساند

گوری که فریاد می کشید 

دیگر مرا نمی ترساند

لای چشمم

اشکی نمانده بود 

می شد در این شوره زار 

نیلوفر آبی خشکاند

شبم را قورباغه ای دزدید 

به جای ماه زیبایم 

سنگ نشاند 

یادت می آید

دختری را 

که به ماهم لبخند می زد

بعد از این شب 

لبخند آن دختر 

تنها ماند 

 

 

نیلوفر آبی پژمرد

قورباغه اما

در انتها

شب را خورد

ماه بی شب 

ناپیدا شد 

 

 

خیام چه می گفتی؟ 

معشوق گزینم تا

اینجا بهشت سازم

گویا نمی دانی

معشوق گزیدن آسان نیست

مجنون بودن آسان نیست

مجنون شو 

و خواهی دید 

لیلی که وصلش نیست

از عشق که درکش نیست

مولانا که باشی باز

دلتنگ خواهی ماند

در شهری که شمسش نیست 

سرانجام کوزه، شکستن است 

به دست معشوق یا حوری

فرقش چیست! 

خیام تو 

عاشق ستاره بودی نه انسان 

چه می دانی

چه می دانی

درد عشق یک انسان

طعمش چیست!

 

 

 

گلدانی پر از سنگ 

در کنار ساحل 

وآفتابی که شب را دوست دارد

من 

گویی کمی من 

از دیوار پشت پنجره ام 

در قاب عکس بی تصویرم

خنده های بی تفسیرت را

کشف می کند

خوشبختی ماهی ها را

در دهان مرغ ماهی خوار ها را 

با سنگ نشانه می گیرد 

مرغ ماهی خوار می ترسد 

ماهی ها به دریاچه می ریزند 

ماهی ها آزاد ولی غمگینند 

من گیج تر 

از ساحل می گریزم 

 

 

 

 

می بارد در من چیزی

خانه ای می بینم

روی سرم

و منی که ز عشق پایین ترم

چیستم؟

یک رود

اما ز خود مطرود

و در زمستانی که نیست

من چوبی

خواب باریدن می بینم

خواب ماندن

ولی صبحش خواهم سوخت

ذغال خواهم بود 

خاکسترم را به خودم بسپارید 

به من رود ز خود مطرود  

 

 

 

۲ نظر

...

بیاید بهتون یه توصیه بکنم ( ابدا نمی گم درسته ولی می خوام این توصیه رو بکنم.). زندگی بدون داشتن کسی که دوستش دارید، تقریبا بی معنیه. یه بخش مهمی از زندگی و تجربه زیبایی که از زندگی می تونید داشته باشید مربوط به همین شخصه. ممکنه سال های احساسات گذرا رو تجربه کنید یا مثل من دنبال رویاهاتون، کار،اهدف و.. باشید. ولی آخرش دیرتر از من یا حتی زودتر احساس تنهایی میاد سراغتون. این حس تنهایی با قبلیا فرق داره. تو خیابون، توی کافه و حتی توی تخت و...کسی رو کنارتون تصور می کنید. دیگه واقعا بهش نیاز دارید. خب اون روز اگه کسی نبا‌شه باید دنبالش گشت؟! راستش نمی دونم. شاید نه، شایدم آره. هنوز خودمم نمی دونم. شاید بگید آره این بهترینه ولی نه. هیچ بهتر یا بدتری وجود نداره. هر خوبیی یه سایه داره. سایه ی خوبی ها را خوب بشناسید، که بعدا جا نخورید. 

 

 

+این فرد تا الان رابطه عاطفی به اون معنا نداشته و می تونید حرفاشو نشنیده بگیرید. ولی خیلی سعی کرده کسی که می خواد رو پیدا کنه، جستجوش بی حاصل بوده و دیگه قرار نیست دنبالش بگرده، چون به نظرش این کار از ابتدا اشتباه بوده. 

۱ نظر

...

بطالت می تونه بهترین تعریف از زندگیم باشه، هر روز دارم مرزهای تنبلی رو جا به جا می کنم. جز کار و خواب و روتین های زنده موندن اونم به صورت حداقلی کاری نمی کنم. همه چیز از اسفند 99 شروع شد و شاید قبل تر و یا بعد تر تشدید.مثلا شاید 92 شاید اصلا 85 و اصلا برم عقب تر یا بیام جلوتر کلی نقطه هست. نقاطی که تشدید کننده بودن. یه جای کار ایراد داره؟ شاید... ولی واقعا دست من نیست...یادمه ساتر یه جایی می گفت این مرگه...ولی نه برای من نیست... یعنی خیز برداشتم نزارم...می خوام اسمشو بزارم بنزین زدن تا بتونم کارهایی که دوست دارمو انجام بدم... نکته ای که هست خستگی بیش از حد... تنهایی تا این سن... و دست و پا چلفتی بودنمه. مغزم تو یه زمینه هایی واقعا تعطیله...گاهی وقتا نیاز به یه منجی رو تو زندگیم حس می کنم...ولی می دونم نه... خومم که باید برم جلو...

 

 

+یه نوشته درهم بر هم و بی نظم و بدون فکر

+ چرخه بارها نوشتن و منتشر نکردن باید شکسته می شد

۳ نظر

موقت، کمک، خصوصا اگر نقاش هستید!

می خوام نقاشی دیجیتال یاد بگیرم و هیچی از نقاشی سرم نمیشه و احتمالا استعدادم ندارم. هیچوقت چیزیو سر کلاس یاد نگرفتم پس این بخشو می ذاریم کنار که برم کلاس. چطوری یاد بگیرم؟ از کجا شروع کنم؟ دوره آموزشی توی یوتیوب، کتاب و یا هر منبع آموزشی که می شناسید معرفی کنید. 

۷ نظر
نوشته های این وبلاگ لزوما واقعی نیستند.
نویسنده برای خودش می نویسد و بس.
کامنت ها برای همیشه بسته هستند.
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان